!...عـــ ــشـــ ق

ای دل دیوانه تا کی میکنی دیوانگی...........؟
تاکجاسرمی نهی؟خستم ازین آوارگی.........
توبهارو هم خزانت سردوبی روح است و بس.
بهر دنیا وجهان افسرده ای یا بهرکس؟.......
کی بگفتم ای دلا دیوانه شوبهرکی؟.........
تاکه باعشقت شوی قربانی زهرکسی؟.........
آری گفتم من که عینش یک عصابهر دل است
شین آن زنبورکی را هدیه چون شهدگل است
قاف آن قندیست شیرین همچو معجون عسل
نوش دارو نیست شاید حاصلش زهردل است
لیک من غافل ز دیوانه شدنها گشته ام.........
حال تو عاشق شدی ومن همی سرگشته ام
گفتمت عاشق نشوعاشق شدن دردسر است
چون دل عاشق نمی بیند همی کوروکر است
من که اسرار تو ای دل تا ابد کردم نهان.........
گفته بودم یار تو خواهم بمانم در جهان...........
حال فهمیدم اگر زنبورکی باشم نهان.............
شهدشیرینم همی عشق است و نیست الا همان
عاشقی حالاتو ای دل وسعتت تا بیکران.........
عاشقی کن تا ابد عاشق بمانی در جهان...........
شاعرا این دل اگر حرفش بهارعاشقیست........
پس تو را نامید باید مالک عشق جهان.......!
(سمیه عاشوری)
" شــعـــر" فصل پنجم زندگیست...!